ریمایندر یک تولد ….
۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

با تو هستم

متولد اردیبهشت

شمع‌هایت را روشن کن

نگذار نور لپ‌تاپ

در تاریکی این اتاق

جولان بدهد

هیاهوی این خانه

از فیس‌بوک و گودر است

وقتی پنجره‌ی مرورگرت را می بندی

سکوت

پنچره‌ی اتاقت را باز می‌کند

در لابه‌لای برگ‌های تقویم

در هجوم زنگ‌های ریمایندرها

پی چه چیز می‌گردی؟

همه ی این‌ها فقط بلدند

تف کنند

بی‌معنایی سال، ماه و روز را

امین طباطبایی

بگذار

یاسمین‌لوی فریادش را بزند

کوهن زمزمه‌اش را بکند

و بوچلی

آسمان توسکانی را

نشانت بدهد

متولد اردیبهشت

شخصیت داستانت

مدتی‌است

در گوشه‌ی روایت سیگار می‌کشد

ماجرایی تازه برایش دست‌وپا کن

و درآغاز کلمه بود
۲۳ فروردین ۱۳۹۰

من دچارم

دچار بیزاری از بودن

در آفتابی که هر روز

شروعی تازه را

بر سرم میکوبد

من خسته‌ام

از پرسه‌زدن

در هیاهوی ثانیه‌های مضطرب

و ساعت‌های بی‌خیال

پنجره‌ی اتاق

نقطه‌ی آسیب‌پذیر دژ من است

که از آن

شهر

با تمام قوایش

به درون من

هجوم می‌آورد

و من

هر روز

در این هجمه نابرابر

کشته می‌شوم

نابود می‌شوم

آن گاه پایان روز

در اعماق نیستی شناور در قدم‌هایم

باز با یک کلمه

احیا می شوم

آزاده

و نفس‌هایی که در

ساهچاله‌ی سینه‌ام

نیست شده بودند

با آن کلمه

هستی می‌یابند

و درآغاز کلمه بود

و کلمه تو بودی

پیاده‌روهای میدان

پر از قدم‌های سنگین بی‌هدف

پر از قدم‌های سریع بی‌رمق

پر از سنگفرش‌های تکه‌تکه شده

از حجم خاطره‌های دیروز

از لذت رقص قدم‌ها

قدم‌هایی که شور داشتند و شوق

و کسی نفهمید با کدامین سرمای زمستانی

کوچیدند از این پیاده‌روها

صبح امروز، میدان ونک

و امروز

تکه‌تکه‌های سنگفرش‌های پیاده‌روی شلوغ میدان

بیدار شدند با رقص غریبه‌ای کوچک

که دستانش در بند است

اما لبخندش نه!

می‌رقصد

با آوازی که خسته است

با هوایی که نیست

قدم‌هایی که سنگین می‌روند

نگاهش می‌کنند

قدم‌هایی که سریع می‌روند

برمی‌گردنند به سویش

قدم‌ها درنگ می‌کنند

قدم‌ها می‌بینند

قدم‌ها هوایی می‌شوند

میهمان پیاده‌روهای شلوغ

قدم‌ها را میهمان می‌کند

به چند لحظه لبخند

بر لبان خشک‌شده‌شان از سرما

به یک نفس عمیق

در هوایی که نفس‌کشیدن در آن معنا ندارد

میهمان پیاده‌روهای شلوغ

پیاده‌روها

به حضورت امیدوار شده‌اند ….

امروز صبح، میدان ونک

امروز اول صبح

میدان ونک

سر خیابان ولیعصر

خاطره‌ات را دیدم

ایستاده

منتظر من

گفت دیر کردی

گفتم من همیشه دیر می‌رسم

چه به رسد به حالا

که پک‌هایم به سیگار کش‌دارتر شدند

مصلوبی در میدان ونک

گفت هوا

هوای پرسه‌زدن‌های بی چراست‌

گفتم هوا

همیشه هوای تو بود

برای من

هوای این روزها

هوای هق‌هق‌های بی صداست

گفت تو هنوز به زمین و زمان غر می‌زنی

گفتم دیگر فقط قدم‌هایم را می‌شمارم

و سنگفرش‌های خیابان‌ها

گفت بیا تا پارک ملت مسابقه بدیم

گفتم تو همیشه زودتر از من

بی نگاهی به من

از خط پایان می‌گذری

گفت ول کن گلایه و دل‌دل کردن‌ها را

گفتم تو آب شدی

تو و این چنین وضعیتی؟

گفت بیا اینجا

کنار حوض‌آب میدان ونک

گفتم: آخرچرا؟

گفت صورتت را بشور مرد گنده

مرد و گریه ؟

گفتم آخر

بویت را در این دود و دم گم کردم

مصلوبی در میدان ونک

گفت دست‌هایت را صلیب کن

همه‌ی هوا را

نفس بکش

ایستادم

با صلیب دستانم

روی لبه‌ی حوض میدان ونک

وسط انبوه گره‌خورده ماشین‌ها و آدم‌ها

بوی تورا بلعیدم

***

پی‌نوشت: سپاس از امین‌ طباطبایی عزیز، به خاطر همراهی‌اش

هنوز

فنجانم قهوه دارد

تو می‌آیی یا نه؟

به نقش فنجان نگاه می‌کنم

تپه‌ها

دره‌ها

جدال سیاه‌ها و سفیدها

فنجان قهوه

همه‌ی کافه چشم شده‌اند

من

در مرکز نگاه‌های کافه

باید قهوه را سر بکشم

تو می‌آیی یا نه؟

در فنجان من

هیاهوست

خوشبختی‌ها از تپه‌ها بالا می‌روند

بدبختی‌ها به دره‌ها سقوط می‌کنند

همه نگاه می‌کنند

قهوه را سر می‌کشم

همه‌ی فنجان سیاه می‌شود

تو نمی‌آیی.

دیوار عزیز
۲۹ فروردین ۱۳۸۹

دیوار عزیز

در پشت اقتدارتو

این سوی زندگی‌ما

چشمه‌ی چشمان ما

خشک شده از سیل مصیبت

آن سوی زندگی ما

سرشار از سرابی‌ست

از رویایی هزارساله

به قدمت افسانه‌های مردمان آن سوی دیوار

دیوار عزیز

در پشت اقتدارتو

خواب از ما در گریز است و

کابوس با ما در ستیز

دیوار / عکاس ناشناس

دیوار عزیز

در پشت اقتدارتو

آرزوی درخشش یک رعد

کفری می‌شود

به قاموس تو

که لرزه‌ای می‌شود

بر خشت‌های تو

دیوار عزیز

در پشت اقتدارتو

خسته‌ام از نقل روایت رفتن و رفتن‌ها

راوی پیر

نقلی ندارد از سروهای سبز هزاران ریشه در خاک

دیوار عزیز

در پشت اقتدارتو

شکفتن

واژه غریبی‌ست و

فروپاشی

واژه‌ی تکراری

دیوار عزیز

در پشت اقتدارتو

آرزویم اینست

که کاش تو می‌دیدی

قرمزی لب های خدایان خفته را

تا ترنم باران را

به پاداش دعای باران می‌فرستادی

دیوار عزیز

در پشت اقتدارتو

از کدامین شاهنامه

مرگ سهراب ها را

باید خواند؟

کلمه
۱۶ فروردین ۱۳۸۹

و مردگان امسال

کلمه هستند

برای ساختن جمله هستی ما

تا متن شویم

تا بهار شویم

هفت‌سین

فرزندان قابیل
۱۰ فروردین ۱۳۸۹

آیا آفتاب می‌داند

آن نعره‌ی شبانه

بی‌تابی‌های کدامین رانده‌شده‌ی ملکوت است

هنگامی که

با ناخن‌هایش

پوسته‌ی خشک درختان را

به شهادت می‌گیرد

و این حس را

چه کسی می‌فهمد

بهتر از آن پسرکی که بر بالای آن آخرین پل

به سپردن جان خود

به روان آب می‌اندیشد

و یا شاید

دخترکی که

هق هق گرسنگی‌های طفل گناه آلوده‌ی خود را

می‌فهمد

قابیل اثر Tom Stella

قابیل اثر Tom Stella

درد

و باز درد

بشر نخستین

از رفاقت این یار دیرین

ناله‌ها بر سنگ‌ها

نبشت

اما

هیچ‌گاه سنگی نیافت

برای تراشیدن تندیس تنهایی خویش

هنگامی که

ایمان داری

هیچ زبانی

برای هیهات تو

مرثیه نسروده است

مشت گره کن

لب فرو بند

شانه بلرزان

و به آسمان نگاه کن

فرزندان قابیل

چاره‌ای جز این نداشتند!