هنوز

فنجانم قهوه دارد

تو می‌آیی یا نه؟

به نقش فنجان نگاه می‌کنم

تپه‌ها

دره‌ها

جدال سیاه‌ها و سفیدها

فنجان قهوه

همه‌ی کافه چشم شده‌اند

من

در مرکز نگاه‌های کافه

باید قهوه را سر بکشم

تو می‌آیی یا نه؟

در فنجان من

هیاهوست

خوشبختی‌ها از تپه‌ها بالا می‌روند

بدبختی‌ها به دره‌ها سقوط می‌کنند

همه نگاه می‌کنند

قهوه را سر می‌کشم

همه‌ی فنجان سیاه می‌شود

تو نمی‌آیی.

نویسنده : سعید احمدی‌پویا بالاترین فرندفید دلیشز گوگل ریدر توییت دیگ فیس‌بوک
   فرامرز در تاریخ ۳م خرداد ۱۳۸۹ گفته:

کاش فنجان را می شکستم

   سارا در تاریخ ۳م خرداد ۱۳۸۹ گفته:

سلام

خیلی زیبا بود.هر خط شعر رو که خوندم به تصویری که گذاشتین نگاه کردم مثل این می‌موند که همه شعر توی تصویر داره تعبیر میشه.دره ها ….
تازه اینجا رو پیدا کردم.
ممنون

   ghazaleh در تاریخ ۳م خرداد ۱۳۸۹ گفته:

na..to nemiyayi..!!!

   آزاده در تاریخ ۸م خرداد ۱۳۸۹ گفته:

این شعر را دوست میدارم ، دست مثل یک فنجان قهوه ی غلیظ دارم ذره ذره اش را می نوشم….. چشمها و کافه ها همیشه منتظرند

   بهارا در تاریخ ۸م خرداد ۱۳۸۹ گفته:

فکر نمیکردم اینهمه احساساتی باشی برادر

   بهاره خطیری در تاریخ ۱۱م آبان ۱۳۸۹ گفته:

من
در مرکز نگاه‌های کافه
باید قهوه را سر بکشم
تو می‌آیی یا نه؟
در فنجان من
هیاهوست
شعر رو و به خصوص این تیکه رو دوست می دارم.
شاد باشی